X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
*آمدند دستگیرش کنند. داد و بیداد راه انداختند.
فریاد زد:« این چه بساطی است؟ چرا شلوغش کرده اید؟ خجالت نمی کشید؟ یکی می آمد و می زد و می گفت بیا. من هم آمدم» ...   بردندش تهران.

*وسط راه ماشین زد بغل. فکر کرد می خواهند بکشنش.
بعدها گفت« وقتی به قلبم مراجعه کردم، هیچ تغییری در خود ندیدم.»

*نزدیک صبح بود. گفت«نماز نخوانده ام. جایی نگه دارید»

گفتند«اجازه نداریم.» گفت«شما مسلحید به علاوه چند نفرید و من تنهایم. نمی توانم کاری کنم.»

گفتند« اجازه نداریم.» گفت:« اقلا نگه دارید تیمم کنم»

از توی ماشین خم شد و دستش را به زمین زد. تیمم کرد و نماز خواند. پشت به قبله.
می گفت«شاید خدا همین دو رکعت نماز را از من قبول کند.»

  *آقا را که بردند، زن های محل آمدند حاج خانم را دلداری بدهند. کار ،بر عکس بود. آنها گریه می کردند، حاج خانوم آرامشان می کرد.

آنها غش می کردند، خانم بهشان شربت می داد.


*توی حصر، رییس سازمان امنیت آمد پیشش.
گفت « ۵ دقیقه اجازه بدهید شاه بیاید خدمت شما،همه مسائل حل می شود.» قبول نکرد.


*توی روزنامه نوشته بودند آقا دستورات شاهرا پذیرفته و به همین خاطر به قم برگشته.
تازه حصر تمام شده بود. آقا سخنرانی کردند.گفت«اگر خمینی هم بخواهد با فرامین شاه موافقت کند، از حوزه ها بیرونش می کنم.»


نوشته شده در تاریخ جمعه 8 شهریور 1392 توسط مهدی
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | تهیه و طراحی : مهدی شعبان | :